
اتاق من خالیه ... خالی از تو
گاهی پر می شه از نقاشی
گاهی پر می شه از موسیقی
هر کجاشو که نگاه می کنم
یه یادگاری از تو می بینم ....
به خودم می گم بابا دیگه گذشته
اما دوباره جادوگره میادو جادوم می کنه
باز می شم مثل یه دیوونه که دنبال تو می گرده !
خودمونیم کجایی ؟ راست بگو ! کلکم تو کارت نباشه
اگه بگی کجایی منم می گم که .... می گم که .....
نه نه نه .. اول تو بعدش من ......
آهان پیدات کردم ... خودتی آره .... چه روان نویس باحالی
چه رنگی داری تو ..... تو یه روانیه به تمام معنایی
هه هه هه منظورم اینه که تو یه روان نویسی که روانیم کردی از بس که خوشرنگی

خیلی جالب بود همه با هم نشسته بودیم داشتیم
از همه چیز حرف می زدیم و هیچ چیز ....یکی دردو دل می کرد و
اون یکی جک می گفت ما هم می خندیدیم .... روز آرومی بود
هوا عالی .. آسمون صاف و آبی .... پرنده ها در حال پرواز
ییهو یکی از بچه ها گفت :
ببینم اگه بخواین به خودتون نمره بدین چه نمره ای می دین ؟ ۲۰ ؟ ۱۸ ؟ ۱۰ ؟ ۵ ؟ ۲ ؟
وای جاتون خالی ... اگه بدونین چه ولوله ای شد ....
همه به جون هم افتادن که من بهترم
من نمره ام ۲۰ .. اون یکی می گفت چرا تو ؟ چرا من ۲۰ نباشم ...
خلاصه همه چیز بهم ریخت یواش یواش یکی یکی همه قهر کردن رفتن ....
یکی با یکی دعواش شد و اون یکی این یکی و
مسخره کردنو رفتن ... این وسط من موندمو یکی از دوستام
یه نگاه شیطونی بهم کردیمو من به اون گفتم دمت گرم
اونم به من گفت خیلی می خوامت ..... بعد دو تایی خندیدیمو رفتیم ..
آسمون آبی بود و صاف ... باد میومد .. روز آرومی بود
چقدر خوبه که دوستای خوبی باشیم نه ؟ حالا تو به خودت چه نمر ه ای می دی ؟؟؟؟

هورا ا ا ا ا هورا
وای نمی دونین امروز چقدر خوشحال شدم
بعد از ۱۰ سال تلاش عضو انجمن تصویرگران شدم
هرگز فکر نمی کردم .....
خیلی دوست داشتم که به شما دوستان گلم این خبر و بدم ...
آرزوها دور نیستن ... واقعا
خلاصه یه لبخند گرم و دوستانه با یه عالمه شادی
تقدیم شما دوستان خوبم
در ضمن از وبلاگ های سیاسی لطفا پیغام نذارین
نگاهش کردم ... اما منو ندید
بهش اشاره کردم که مثلا دنبال آدرس می گردم
اما بازم منو ندید حتی به حرکات دستو صورتم هم توجه نکرد
یه خورده اومدم نزدیک تر ایستادم ...
یواشکی حواسم بهش بود اما اون انگار اینجا نبود ....
انگار جایی بود که از چشمای مهربون من زیباتر بود ...
با خودم گفتم : می رم جلو همه چیزو بهش می گم
این پا و اون پا می کردم ... آروم و قرار نداشتم .. برم یا نرم ؟
صد دفعه گفتم آره یا نه ؟
تا اینکه یه پسر فالگیر درست همون لحظه که خواستم برم
اومد گفت : خانم فال می خری ؟ تو رو خدا بخر !!!!
خریدم ... بازش کردم .... نوشته بود :
سلام ای غروب غریبانه دل .... سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای همه لحظه های جدایی .... خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه .. خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه ................................. وقتی سرمو بلند کردم رفته بود !!!!!
